جبهه جهاد فرهنگی خانوک

درباره ما

امام خامنه ای حفظ الله؛

فضای مجازی به اندازه انقلاب اسلامی اهمیت دارد.
و عرصه فرهنگی عرصه جهاد است.


«پایگاه اطلاع رسانی جبهه جهاد فرهنگی خانوک»

راه همان است و مرد بسیار...

با ما همراه باشید

و خانوک را از سایت ما ببینید

در این سایت می توانید خاطرات و زندگی نامه شهداء، شهدای جهاد فرهنگی ، تصویر، فیلم، نوا، دل نوشته ، اخبار عمومی و اخبار و مطالب شهر شهید آباد خانوک را مشاهده فرمایید.

این سایت با همت تعدادی از سربازان عرصه جنگ نرم و به یاد 9 شهید جهاد فرهنگی (راهیان نور) که در حادثه ی سال 1393، منطقه ی عملیاتی طلائیه به درجه ی شهادت نائل آمدند راه اندازی شده است
شهید مهندس محسن اسدی، شهید محمد رضا خالقی، شهید محمد علی اسدی، شهید علی اسدی، شهید سجاد عربپور، شهید محمد رضا اسدی، شهید حمید علیزاده، شهید امیر حسین ابراهیمی، شهید مهدی رحیم آبادی.

"ستاد مردمی پاسداشت ایثارگران جهاد فرهنگی کرمان"

نویسندگان

موضوعات مطالب

پیوندهای روزانه

برچسب‌ها

آمارسایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
  • سومین سالگرد شهدای جهاد فرهنگی (راهیان نور)
#سفرنامه_عشق

روایتی جذاب و خواندنی دیدار تعدادی از دهه هفتادی های خانوک با رهبرشان


بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

همیشه آرزوی دیدار رهبر را در دل می پروراندم ولی هیچ وقت شرایط و موقعیت چنین دیداری فراهم نمی شد که بتوانم جمال نورانی آقایم را از ورای آن صفحه ی جادویی و تنها با فاصله ی چند متری ببینم. گاهی تنها با دیدن چهره و شنیدن صدایش از قاب شیشه ای قلبم مالامال شوق دیدار می شد، دیداری که حتی در خواب هم نمی دیدم قرعه اش به نامم بیفتد و سعادت دیدن جمال روی رهبرم نصیبم شود.
بعد از ظهر یکشنبه 15 اسفند گوشیم زنگ خورد. آقا سید بود. گفت: "فردا حضرت آقا با دست‌اندرکاران راهیان نور دیدار داره و با پیگیری دکتر کاظمی پور (معاون هماهنگ کننده سپاه کرمان) و #سردار_فضلی چند سهمیه هم  برای حادثه دیدگان راهیان نور خانوک اختصاص داده شده. یک ساعت دیگه آماده شو که قراره راهی شیم...


ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید
راهی که در انتهای آن چشمم به جمال مردی روشن خواهد شد که جهان اسلام آرزوی دیدنش را دارد. بعد از شنیدن این خبر چند دقیقه ای مات ومبهوت بودم. چطور چنین سعادتی نصیبم می شود. اما درست شنیده بودم. قرار بود طی شبانه روز آینده محبوبم را ببینم. من به آرزویم میرسیدم آرزویی که هر بچه شیعه در دل دارد. واین بار قرعه دیدار به نام من دیوانه زدند. اصلا نفهمیدم چگونه این یک ساعت آماده و راهی سفری شدم که مدتها آرزویش را داشتم.
تمام طول راه فقط درباره ی فردا حرف می زدیم و آن را در کلماتمان به تصویر میکشیدیم. شبی که در جاده گذشت از شوق خواب به چشمانمان نیامد. 4 صبح رسیدیم درب ورودی بیت(حسینیه امام خمینی ره). نمازمان را در مسجد کنار بیت خواندیم. حدود چهار ساعت تا باز شدن درب مانده بود. میدانستیم برای ورود به بیت باید صف بکشیم و به ترتیب بازرسی و وارد شویم. فکر این که داخل بیت یک وجب به آقا نزدیک تر باشیم و بتوانیم بهتر حسش کنیم باعث شد که درهمان هوای تاریک اولین نفراتی باشیم که در صف بایستیم و این صدای قلبمان بود که تا لحظه ی دیدار آقا به گوش میرسید. قلبی که قصد داشت زودتر از خودمان از سینه بیرون زده و برای دیدار یار به پرواز درآید.
انگار آسمان هم از شوری که در دل داشتیم خبر داشت و با اذن خدا رحمت بود که بر سر و رویمان می بارید. هوای بسیار لطیفی بود کارت های ملاقات را در دستمان گرفته بودیم و یکی یه یکی هفتخوان بازرسی را پشت سر گذراندیم. در صف ذکر صلوات های بلند بود که به گوش می رسید. بعد از سومین  بازرسی به قسمت  پذیرایی رسیدیم. گرسنه بودیم اما از شوق آن را هم فراموش کرده بودیم. با عجله شیرکاکائو و شیرینی را خوردیم و سریع به سمت حسینیه رفتیم در آخرین بازرسی کارتهایمان را تحویل دادیم و وارد حسینیه شدیم و زودتر از همه پشت نرده ها نشستیم. 
عقربه های ساعت عدد 8:45 را نشان می داد. در ابتدا هر کس شعاری می داد ولی کم کم شعارها یکپارچه شد مثل نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا و...   قبل از ورود آقا همه یک دل و یک صدا پسر فاطمه را صدا می زدیم که ما منتظر تو هستیم. اما زمان ورود ایشان همه چیز عوض شد. جراحتی که در آن حادثه تلخ برایمان به یادگار مانده را به کل فراموش کردیم. حتی مطمئنم علی هم یادش رفت که دستش را در طلاییه جا گذاشته است. چشمانی که تا چند لحظه پیش برق میزد و به درب ورودی خیره مانده بود با ورود آقا بارانی شد.  قطرات اشک مهمانانی ناخوانده بودند که به ما اجازه ی دیدن چهره ی نورانی سرورمان را نمیداد. نورانیت جمال وجودش وصف نشدنی بود. نورانیتی که کلمات از توصیف آن ناتوانند. همه با هم شعار می دادند ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند...
بعد از قرائت قرآن حاج صادق آهنگران  دلها را هوایی کرد. حاج قاسم هم آمد. حواسم به لبخند و دل شاد آقا موقع ورود این همشهری، این سرباز ولایت، این خار چشم آمریکا و تیغ گلوی اسراییل غاصب بود. سرلشکر باقری هم گزارشی از وضعیت راهیان نور خدمت آقا ارائه داد. آقا از راهیان نور گفت. از این ثروت عظیم فرهنگی کشور که باید از آن به عنوان یک فناوری به خوبی استفاده شود.از یک نویسنده جمله ای را نقل فرمودند که اگه بخواهی از سیم خاردار رد بشی باید اول از سیم خاردار دلت بگذری.بغض گلویش را فشرد.
 بعد از پایان مراسم و رفتن آقا همچنان ماندیم تا از بوی خوشش حسابی استفاده کنیم و لذت ببریم. دل بیرون رفتن نداشتیم. با سردار فضلی و چندین تن دیگر هم خوش و بش کردیم. چفیه های بیت را هم به غنیمت و یادگاری با خود به ارمغان آوردیم و کتاب #تسبیح_سرخ را هم به مسئولین راهیان نور هدیه دادیم.
درست است که ما برگشتیم اما دلمان را در بیت جا گذاشتیم. گویا در همان بیت، امام رضا علیه السلام دلهای شکسته ی ما را خرید و مزد سفرمان را پابوسی خودش عطا کرد.

راوی :محمدرضا کاربخش
موضوعات مرتبط : اخبار خانوک ,
نویسنده خادم سایبری در 06:51 ب.ظ | نظرات()
یکشنبه 25 تیر 1396 12:14 ق.ظ
It's remarkable in favor of me to have a website, which is useful for
my know-how. thanks admin
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

مطالب اخیر وبگاه

لینک دوستان وبگاه

آرشیو مطالب

نظرسنجی

مطالب سایت را چگونه ارزیابی می کنید؟





دیگر امکانات

عضویت درکانال شهدای  
جهاد فرهنگی عضویت در صفحه اینستاگرام شهدای  
جهاد فرهنگی کانال آپارات شهدای جها فرهنگی

دریافت کد اوقات شرعی

ابزار هدایت به بالای صفحه